خاطرات اولين روزها
پسر گل ماماني روزهاي اول زندگيش همش خواب بود ولي به جاش شبا تا دلتون بخواد بيدار بود و همين باعث ميشد ماماني روزا تا ساعت يك بعداز ظهر بخوابم . البته مامان بزرگ نازنينش هم شبا كلي بيداري مي كشيد و تا دوازده روزگي زحمت اصلي گردن مامان بزرگي بود .
همه ميگفتن بايد قبل از يك و نيم ماهكي ختنه بشه و ما علي رغم ميل باطني آريا را بيست و پنج روزگي به قول دكتر اميني مسلمون كرديم . بچم اون شب خيلي اذيت شد و من تا صبح نخوابيم ، مبادا پسر گلم خونريزي داشته باشه ولي طي روزهاي بعد بهتر شد .
كوچولوي مامان از همون نوزادي چيزاي قلابي را دوست نداشت و پستونكش را با نوك زبونش مينداخت بيرون ، ولي خدا را شكر شيشه خوب مي خورد و ما شبهايي كه اذيت مي كرد به عنوان اخرين حربه دست به دامن آب و قند و شيشه مي شديم .
واكسن دوماهگي - چهارماهگي و شش ماهگي را به موقع تزريق كرد و خوشبختانه خيلي اذيت نشد . منحني رشدش هم خوب بود و هميشه جزء صدك بالا بود .البته ماه ششم چون يه خورده شكمو شده بود ولي هنوز غذا نمي خورد يه كوچولو وزنش كم بود ولي حالا حسابي جبران مي كنه .
آريا الان حريره بادام را خيلي دوست داره ، سوپ مرغ هم مي خوره ولي سوپي كه با گوشت باشه را خيلي دوست نداره . موقع خوردن حسابي بازيگوشي مي كنه و خوردن يه پياله سوپ يه سه ساعتي زمان لازم داره چون آقا بايد بينش كلي بازي كنه . تازه اگه قرار باشه سر ميز با ما غذا بخوره به جاي سوپ يا فرني خودش ترجيح ميده غذاي ما را بخوره .
ديشب ما رفتيم تيبا كه پيتزا بخوريم ، هر چند آريا شام خورده بود ولي اينقدر داد و بيداد كرد كه همه بهش نگاه مي كردم و من مجبور شدم يه نون باگت بزرگ بدم دستش تا سرش با اون گرم بشه . خيلي محكم گرفته بودش و مي خورد فقط حيف شد كه يادم رفت ازش عكس بگيرم .
وحالا از ابتداي هفت ماهگي آريا جونم من اومدن سركار و پسر گلم را پيش مامان بزرگي گذاشتم ، فقط يه مشكل كوچولو داريم اون هم اينكه آريا شيشه دوست نداره و فقط وقتي خيلي خيلي گشنش و خوابش هم مي ياد مي خوره . اميدوارم زودتر بزرگتر بشي تا بتوني غذاهاي بيشتري بخوري ...



خاطرات اولين روزها
